
در پناه آغوشت
آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم

ارام باش عشق من تو تا ابد درقلبمی تو همه وجودمی

عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم
چقدر قلبت زیباست
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی
،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،
چقدر قلبت زیباست...
چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو
تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
چندیست که آشفته ام ای یار جوانم!
برگرد و از این حال پریشان برهانم
از قصّه ی چشمان تو دل کندن و رفتن
هرگــز نتوانم، نتوانم، نتوانم!!

نالیدن از این فاصله ها کارِ قلم نیست
در خانه ی ما جز غم دوریِ تو غم نیست
افسانه نگو! چگونه دست از تو کِشم من؟
من عاشق چشمان تو ام! دستِ خودم نیست!!
از تمام عشقمان، فاصله اش سهم من است
هرکجا می روم از قصّه ی عشقی سخن است
چاره ای نیست! به رویای تو عادت دارم!
این، همان سخت ترین قسمت عاشق شدن است!

کاش می شد چشم خود را بر حقایق باز کرد
قفلِ غم را از تن سرد دقایق باز کرد
یادِ آن لحظه که او یک دم کنار من نشست
جمله ای گفت و گره از قلب عاشق باز کرد!
ای کاش دلم بر تو عنایتی نمی کرد
عاشق شدنت به من سرایتی نمی کرد
مجنون اگر از قصه ی عشق من خبر داشت
از لیلی خود هیچ شکایتی نمی کرد!

باز هم لحظه ی تلخ رفتنت فرا رسید
از تمام بودنت، چند غزل به ما رسید
باز من ماندم و عشقی که اسیرش هستم
عشق من معجزه ای بود که از خدا رسید
!

من شاعرم! حال مرا عالم نمیفهمد
جز تو کسی چیزی از اشعارم نمیفهمد
کشف جدید روزگار ما تو هستی که
برق نگاهت را ادیسون هم نمیفهمد
!سیلاب عشق تو بیاید، حکم ویرانیست
سیل است دیگر... بارش نمنم نمیفهمد
من کشتهی عشق تو خواهمشد، ولی افسوس
هویّت سهراب را رستم نمیفهمد
کلّ شکایتهای من تنها همین جملهست:
معشوقهای که دوستش دارم... نمی فهمد!

شهر را آدم به آدم در پی ات جویا شدم
تا که یک شب دیدمت، دل باختم، رسوا شدم
با نگاهی ساده قلبم را گرفتی، خوب من
!فکر میکردم که من عاشق نِمی... امّا شدم
!مثل یک پروانه در شمع نگاهت سال ها
سوختم، امّا عزیزم! با تو من معنا شدم
گفته بودی در کنارت تا ابد هستم ولی
باز رفتی، باز ماندم، باز من تنها شدم
!

لیلی قصه اش را دوباره خواند . برای هزارمین بار.... ومثل هربار لیلی قصه باز هم مرد
لیلی گریست وگفت :کاش اینگونه نبود
خدا گفت :هیچ کس جزتو قصه ات را تغییر نخواهد داد !!
لیلی! قصه ات را عوض کن...
لیلی اما میترسید . لیلی به مردن عادت داشت .
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود..
خدا گفت : لیلی عشق میورزد تا نمیرد . دنیا لیلی زنده میخواهد
لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست . لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست ..
لیلی ! زندگی کن...
اگر لیلی بمیرد ، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟
چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟...
چه کسی طعام نور در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ ؟..
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد ؟ ؟ ...
لیلی قصه ات را دوباره بنویس ..
لیلی به قصه اش بازگشت....
این بار اما نه به قصد مردن .
که به قصد زندگی .
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام .......

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموی توست اما ریشه ی عمر من است
فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست ... اما حیف این تازه اول یک زندگیست زندگی چیزیست شبیه یک حباب ... عشق آبادیه زیبایی در سراب فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!
یه سنگ کافیست برای شکستن یه شیشه! یه جمله کافیست برای شکستن یه قلب! یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن! یه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگی
اگه یك روز فكر كردی نبودن یه كسی بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه ای كه اون كنارت نباشه و به خاطر بیار اگه چشمات خیس شد بدون داری به خودت دروغ میگی و هنوز دوستش داری
به دریا شكوه بردم از شب دشت، وز این عمری كه تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی كه می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت .!
اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد عشق بها دارد ...
من و تو بودیم و یک دریا عشق ، حالا من هستم یک دنیا اشک ... آری ... عشق بها دارد !!!آره زندگیم همینه !دیگه چاره ای ندارم !صبح تا شب این شده کارم یا تو باشی و بخندم یا نباشی و ببارم
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای كاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشكیباست
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت ُ
فریاد من از داغ توست ...... بیهوده خاموشم مکن ...... حالا که یادت میکنم ...... دیگر فراموشم مکن ...... همرنگ دریا کن مرا ...... یکبار معنا کن مرا دوست دارم تو سیب باشی و من چاقو پوستتو بکنم می دونی چرا؟؟؟ چون چاقو بخواد پوست سیب رو بکنه باید همش دورش بگرده
در عرض یک دقیقه می شه یک نفر رو خرد کرد... در یک ساعت می شه یک نفر رو دوست داشت و در یک روز فقط یک روز می شه عاشق شد ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد [-o<
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی
امروز روز ملی گلهاست روزت مبارک .... اینو برای همه ی گلهای دنیا که عطرشون رو دوست داری بفرست

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی. عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی، زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی!

توی یک بغض همیشه ، گریه هامو دوره کردی
جای خالی نگاهت ، میگه تو برنمیگردی منمو یه بغض پنهون ، خاطراتی پاره پاره
عاشق و غمگین و تنها ، این چه رسم روزگاره وقتی که تو هر ترانه ، من به تو نمیرسم باز وقتی که یه دنیا راهه ، برسم به اوج آواز
دلم از دنیا میگیره ، شعر چشماتو میخونم کاش ببینمت دوباره ، ولی افسوس … نمیتونم دوباره بیا به خوابم ، ای تو تنها عشق نابم بگو این قصه دروغه ، من کجای این سرابم بگو این دخیل عشقو ، به کجای خونه بستی که توی طلسم پائیز ، گم شدی ، رفتی ، شکستی آسمون پشت و پناهت ، ای عزیز بیسرانجام من رو این زمین تنها ، عاشقونه تو رو میخوام حالا این ابر قدیمی ، دست رو شونههام میذاره سرنوشتمو میدونه ، که به حال من میباره بانوی شعر منی تو ، اگه تنها اگه سردی بغض بیوقفهی بارون ، میگه تو برنمیگردی …
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم،
نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت :شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود
اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد
به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد
و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد
کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت اما !
آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟
به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او
فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي
بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و
نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد................
ازدرد آمدیم و خود درد شـــــدیم
ازهستی خودببین چه دلسردشدیم
بازیچه ی روزگارنامـــــــردشدیم

مترسک را دار زدند، به جرم دوستی با پرنده…
که مبادا تاراج مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد
اینجا “قحطی عاطفه”هاست…
هرگاه خبر مرگ مرا شنیدی در پی مزاری باش که بر سنگش نوشته : " ساده بودم باختم "
خیابان چقدرسبزشده است.ازروزی که مراکاشت ورفت بادیگری
نظرات شما عزیزان: